ولی فعلا وبلاگ نویسی تعطیل...
|
مطلب زیاده...
ولی فعلا وبلاگ نویسی تعطیل... + نوشته شده توسط امیر رضازاده در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت
9:31 |
با اشکهای خود می اییم و با اشکهای دیگران میرویم...
و بین ایندو معمایی تا ابد حل ناشدنی میسازیم به نام زندگی... یاد شش نقطه ی معروف مجتبی عزیزم افتادم(...!...) که هرکس میتواند استنباطی خاص خود ازان داشته باشد...: گذشته و اینده ام ان سه نقطه اند و خودم ان علامت ...تعجب!... ----------------------------------------------------------------------- در مورد دو مطلب قبل میخواستم بگم من خاک پای همه ی رفقای قدیمیم هستم و خواهم بود این رفیق جدیدامم گذاشتم تو گنجه سماق بیمیکن... + نوشته شده توسط امیر رضازاده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت
15:47 |
دو ماه پيش که رفته بودم تهران،با دو تا از دکترای اينده داشتيم از کنار يه تيمرستان رد ميشديم که يکيشون حس ترحمش بکار افتاد و امپرش بالا زد و يه پولی تو صندوقشون انداخت... اون لحظه من؛اما از صميم قلب ارزو کردم... . . . کاش منم يه ديوونه بودم... ..................................................................................................................... دورو برم شلوغ است... دوستان زيادی پيدا کرده ام اين اواخر... براحتی مرا در اغوش هميشه بازشان جای ميدهند... مرامشان تک است... نداشته ام اينگونه دوستانی هرگز و نخواهم داشت در اينده... ((تنها اي)) که دوست هميشگی من است.اصلا چند هفته ايست صاحبخانه دلم شده... ((غم))هم هر از گاهی سرکی ميزند به اتاقم... به همراه خود دوستش ((دلتنگی)) را _که الان دوست مشترکمان شده_می اورد... خوشمزه اش اينجاست که...: در کشور خودم...در شهر خودم...در خانه ی خودم...در اتاق خودم... با يک رفيق شفيق جديد اشنا شدم... فکر ميکردم او را جايی ديگر ملاقات کنم ولی خوب... بخت خواب الود ما بيدار شد و ... چشممان هم به جمال ((غربت)) اشنا...! اينها رفقای جديدمند... از رفقای قديمی نپرس که...:
نمی بينم از همدمان هيچ بر جای ---- دلم خون شد از غصه،ساقی کجايی
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند ---- که گويی نبودست خود اشنايی
دورو برم شلوغ است... دوستان زيادی پيدا کرده ام... + نوشته شده توسط امیر رضازاده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
11:16 |
هيچ کس اشکي براي ما نريخت / هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست / حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم / گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت / يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم *** خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده توسط امیر رضازاده در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت
11:1 |
چند سال پيش (در دوران دبيرستان) دبير تاريخی داشتيم که بسيار شيرين سخن ميگفت. يادم می ايد جايی در ميآن کلامش جمله اي گفت اينچنين که :(( همه چيزمان را برده اند؛جز غيرت و اصالت که اگر اينها را نيز ببرندديگر چيزی از ايران باقی نميماند)) می خنديديم ان زمان...امروز جمله طعم دناتنيوم بنزوات ppm100 ميدهد بدجور...!تحققش را از پشت شيشه های عينکم می بينم امروز ...فيزيک ميگفت مجازيست تصوير از پشت عدسی؛کاش بود اين نيز هم ...چه کرده اند با ما که اينقدر اسوده ميگذريم از کنار رنج ديگران ...نمی دانم...بيش از اين نالش ندارد فايده ...ميخواهم روشن تمام کنم مطلب را.پرفسور حسابیميگفت: (( ريشه مان قويست،تنها مدتی است از تنه ی قدرتمند خود جدا مانده ايم))بياييد بسازيمش ...با هم ... زنده بوديم اگه فرداوعده ی ما لب دريا... --------------------------------------------------------------------------------------- دستها را زير چانه گذشته ام؛ پلک نميزنم؛ زل زده ام به ساعت روبرو؛ منتظرم وقتش برسد ...+ نوشته شده توسط امیر رضازاده در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت
13:37 |
دليل نبودنم...نداشتن قلم بود نه چيز ديگر!!! از همه ی دوستا اي که در مورد مطلب قبلی نظر دادن و اظهار نگرانی کردن ممنونم و ميخواستم بگم خوب شد من فقط دو تا خبر از مسجد خونگی ببخشيد! رسانه ی ملّی رو کنار هم گذاشتم.اگه تحليلشون ميکردم چی...! ------------------------------------------------------------------------------- از مجتبی عزيزم کتابی گرفتم که اسمش هست (خداحفظ گری کوپر)اثررومن گاری (تا اينجاشو که گفتم بذارين اسم مترجمشم بگم چون اونا تو اينجورمواقع حقشون از همه بيشتر ضايع ميشه:سروش حبيبی) تازه همين امروز شروع کردم حدودا صفحه های بيستم .تا اينجا مطالب تاثيرگذارزياد داشته ولی يه مطلب بود که وقتی خوندم اقلا ده دقيقه کتاب و چشمام هردو بسته شدن و محاسبات پيچيده اي تو مغز پر از هيچم ! اغاز شد که نتيجش چيزینبود جز انسانيت،ازادی،و عزم برای شکستن ديوار! در اينجا عين مطلب رو نمی نويسم فقط بهش اشاره ميکنم :کلمات کتاب منو برد به روزای بعد از ساختن ديوار برلين .ديواری که مردم يککشور واحد با زبانی مشترک رو به دو کشور المان شرقی و غربی تقسيم و تبديل کرد ...از قرار تا شعاع چندين متر از ديوار ميدان مين درست شده بود کهکسی نتونه به اون نزديک شه .درين بين يه جوون با موهايی طلايی ترومپت به دست وارد ميدان مين ميشه و تا نزديکی ديوار ميآد و شروع ميکنه غم انگيزترين اهنگی رو که بلد بوده ميزنه، غم انگيزتر اينکه بعد از پايان اهنگ اون جوون به هزار تيکه از گوشت و رگ و استخون تبديل ميشه و نقاشی تلخی رو که رنگش از خون بود رو ديوار باقی ميذاره اون پاش رو مين رفته بود... امّا داستان ما اينجا تموم نميشه،اين جانفشانی برای شکستن ديوار باعث شد که از فردای اون روز جوونای زيادی با ترومپت خودشون به دو طرف ديوار بيان و اهنگايی رو که يه زمانی اهنگای ملّی دو طرف بود با هم همنوازی کنن... امروز ديگه هيچ ديواری برای جدايی تو المان نيست طوری که انگار هيچ وقت نبوده... --------------------------------------------------------------------------------------- به چه زنده ايم؟از ان دم که با دميدن صبح،روح در اجساد خفته در خوابمان رسوخ ميکند،تا پاسی از شب يا کمی بيش و کم،که پنجه در پنجه ی اين حريف پر فريب در مبارزه ايم،به چه دلبسته ايم و نور اميدمان به چه می تابد؟ (( چه اميدی/چه پيغامی/کدامين قصه ی شيرين/برای کودک فردا/در کجای اين شبتيره بياويزم قبای ژنده ی خود را؟)) سخت جنون جانم را فرا گرفته،ازين خفته ی چند کزين چند هزار سال تاريخ بشری پشيزی پشيمانی بخود راه نداد و کماکان به امّيد خوشبختی در اينده ی فرداهاست. هيهات،هيهات کين فردا نمی ايد هيچوقت.فردايی بدون صبحگاهان... دانه دانه از خاک ساعت شنی عمر، خشبختی های ما هستند که با ولخرجی تمام بر باد ميدهيم.دريغ از ارزنی سود که نسيبمان گردد! خوشبختی؛ خيالی بيش نيست... پینوشت:وبلاگ مجتبی عزیزم: www.manamhamintor.blogfa.com + نوشته شده توسط امیر رضازاده در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت
17:51 |
دکتووورـلطفا غلیظ بخوانید!!ـ احمدی نژاد(يک هفته بعد از سهميه بندی): ما نسبت به نسل های اينده مسؤوليم!اينکه فقط مصرف کننده باشيم صحيح نيست... سهميه بندی راهکار پيشنهادی دولته که باعث ميشه ما درست مصرف کنيم و تو استخراج عقلانه تر عمل کنيم... خبر نگار شبکه خبر با کلّی ذوق و شوق و احساس مشعوفيت و انسجام ملّی و همبستگی اسلامی و ازين حرفا... (هفته گذشته): استخراج نفت 70000 بشکه نسبت به سال گذشته افزيش داشته... پی نوشت!: من يه خرم خر خر... خيلی خرم خر خر... اينم عرم عرّرّ عرّر... + نوشته شده توسط امیر رضازاده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت
5:38 |
به محمد عزيزم که چند وقتيست در چاه بی پايان احساسات! _که تنها برای نوشيدن جرعه ايست!_ اسير است...: ((بشر نميتواند بدون احساسات زندگی کند؛ امّا همان لحظه اي که احساسات در ذات خود، به ارزش، به معيار حقيقت، و خصوصا: به توجيهی برای انواع و اقسام رفتارها، تبديل شد... بسيار هولناک ميشود ))( ميلان کندرا)+ نوشته شده توسط امیر رضازاده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت
5:16 |
تک و تنها باز ديشب بوسه اي تلخ بر جام زدم ياد باران گونه هايم خيس کرد زندگی؛ قرص مسهل خورده است! خاکستری...! + نوشته شده توسط امیر رضازاده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت
10:50 |
هیچ وقت کامل نمیشیم اما میتونیم تکامل پیدا کنیم.فقط کافیه
سموم افکار زایدمونو دفع کنیم...! از خودتون شروع کنین... + نوشته شده توسط امیر رضازاده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت
5:24 |
در راستای مطلب قبلی ميخواستم دو پاراگراف_از کتابی که از زباله ی(مهراد)
عزيزم گرفتم به اسم (گرگ بيابان)_اضافه کنم.در مورد نگاه جالبيه که بعضی
آدما_که کتاب اصتلاحا بهشون لقب انتحار کنّنده ميده_نسبت به خودکشی
دارن.
در ضمن علت اينکه اينقد در مورد خودکشی مينويسم اينه که معضل بزرگی
تو جامعه شده و منو نسبت بهش حساس کرده:
((همان طور که هر قدرتی ممکن است تبديل به ضعفی شود(و در تحت شرايتی
بايد بشود)بنابرين انتحارکنّنده ی واقعی نيز ممکن است بر عکس معمول از
ضعف ظاهر خويش قدرت و حمايت کسب کند.در واقع اين کار خيلی زياد اتفاق
ميافتد.مورد هری_گرگ بيابان_ يکی از اينهاست.برای او هم مثل هزارها نفر
از افراد نوع خويش تصور اينکه در مرگ هر لحظه به سوی آدمی باز است
يک نمايش ماليخولياای از خيالات واهی نبوده،بلکه خود نوعی تسلّا بخشی
و حمايت به حساب می آيد.در مورد او ،همانطور که در مورد هر آدمی از نوع
او،اين حقيقت وجود داشت که هر صدمه اي،هر رنجی،هر وضع بد و ناگواری
ابتدا اورا به سوی اين ميل ميکشاند که راه فرار را در مرگ او پيدا کند،در هر
صورت به مرور ازين ميل برای خود فلسفه اي بوجود اورد که واقعا خدمتگزار
زندگی اش شد! از اشنا ای با اين فکر که در خروجی اضطراری هميشه باز است،
هم قوت قلبی گرفت و هم حس کنجکاوی اش را برای انکه مصايب را تا اخرين
ذره بچشد برانگيخت.اگر اوضاع بيش از حد سر ناسازگاری را با او باز ميکرد
گه گاهی با لذتی درد الود و بدخواهانه به خود ميگفت:(راستش من ميخواهم
بدانم که يک آدم تا چه اندازه ميتواند تحمل داشته باشد.اگر من به ان حد
نهايی اي که قابل تحمل است برسم،تنها کاری که بايد بکنم اين است که
در خروج اضطراری را بگشايم)!!!بسيارند انتحار کنّندگانی که اين فکر به ان ها
قدرتی غير معمول بخشيده است.
از طرف ديگر تمام انتحار کنندگان مسأوليت دارند عليه وسوسه خودکشی
بجنگند.تک تک آنان در گوشه اي از روحشان به خوبی ميدانند که خود کشی
اگرچه راه گريزی است ولی راه گريزی پست و فرومايه است و نيز اين را ميدانند
که شرافتمندانه تر و شايسته تر ان است که ادم مغلوب زندگی شود نه اينکه به
دست خود ريشه حيات خود را قطع کند.))
+ نوشته شده توسط امیر رضازاده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت
6:2 |
ديروز توی يه مهمونی بودم که يکی از اشناها يه فيلم از خودکشی يه پسر 19
ساله تو متروی تهران بهم نشون داد.
پسری بود با تيشرت سفيد که جولوی صورتشو گرفته بود و از فاصله 50 متری رسيدن
مترو خودشو جولوی اون پرت کرد...
واقعا بعد از ديدن اون فيلم تا چند ساعت حالم گرفته بود.
از اونجا که درصد بالا اي از خودکشی ها توی اين سن واسه مثائل عاطفی و عشقيه
احتملا اينم ازون دستس.
شايد اين يه شعار باشه ولی حقيقتا خيليا ارزش مردنو ندارن.
و يه شعار! ديگه اينکه اگه اون پسر فرض مهال!! زنده ميموند؛ده سال بعد ازين ماجرا
حتما به اين طرز تفکر بچگانش(منظورم خودکشی اونم برای يه دختره)
نيشخند ميزد...!
شاد،سرخوش،بی دقدقه،ازاد و زنده باشيد و ببينيد که غرق شدن
درين لجنزار چه ارومو لذت بخشه...
+ نوشته شده توسط امیر رضازاده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت
5:16 |
ياد اون روزا بخير...!اون روزا که گونه ها ی اسمون از خداحافظی خورشيد سرخ ميشد و من در حال لذت بردن از شورانگيزترين بازی دوران کودکيم بودم...تاب بازی! هنوزم وقتی از تو پارک رد ميشم و چشام به اين يار دوران کودکی ميفته دسو پام شل ميشه. با دو متر قد!!بدون توجه به نگاه ها ی عجيب ادم بزرگا ميرم روش ميشينمو تا اون بالا،تا بوسه ی ستاره ها،تا نوازش لطيف ماه بالا ميرم...اخ که چه لذتی داره... دلم لک زده وسه پنج سالگی.حالم داره از دنيای اهنی و سخت ادم بزرگا بهم ميخوره...! + نوشته شده توسط امیر رضازاده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت
8:21 |
در کجای اين فضای وهمناک
رنگ رخساره ی زيستن را بايد جست
رنگ مرگ،مرگ رنگ
کالبد؛اين زباله ی شناور در باد
نابجا پنّداشتم!
بازی خون در درون مويرگ:
نطفه ايست از برای
نيستن...!
+ نوشته شده توسط امیر رضازاده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت
7:46 |
|